خرید بک لینک
آهنگ چرا نمی میری-هیچکساین آهنگ رو یه زمانی با یه مود عصبانی و خشمگینی گوش می کردم.خشمگین از محیطی که قرار گرفته بودم.موقعیتی که داشتم.بی عدالتی ها...امروز بعد مدت ها گوشش کردم ولی با حس خنثی.یه زمانی حال اکثرمون خوب بود و اینجور آهنگایی ما رو به خودمون میاورد... مود الانم،مود پذیرشه.همه چیو میدونیم و پذیرفتیم.دیگه نیاز نیست کسی در گوشمون فریاد بزنه.با گوشت و پوست و استخون هر روز داریم همه چیو میبینیم و می شنویم.واقعا ذات آدمیزاد چیه که اینقدرررررر زیاد می تونه خودشو با محیط وفق بده؟حس شما نسب

برچسب: نویسنده: آرمان جلالی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 10:42

دشمن گاهی برای دشمنامون هم دعای خیر کنیم.دشمنای کوچولو موچولو...دشمنی ای که دشمن ازت ضعیف تر باشه که دشمنی نیست.مسخره بازیه.دعا کنیم دشمنامون/دشمنامون قوی بشن که اون مبارزه لذت داشته باشه.نه که فقط وقتمون با بچه بازی گرفته بشه.حتی اگه اون بچه ازمون بزرگ تر باشه بااااز هم وقتی با ضعف اومده دعوا، بچه اس.اصلا حیفه آدم اسم دشمن روش بذارهمن یه دشمن دارم.خودمم وقتی این جمله رو می خونم برام خنده داره ولی هست‍♀️‍♀️موقعی که دشمنم نبوده یه جانماز گذاشته تو خونمون.نمازامو روی اون جانماز میخونم و دعا می ک

برچسب: نویسنده: آرمان جلالی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 10:42

تیزهووووشان دخترخاله و دختر دایی عزیزم...موجودات گوگولی ای که وقتی دوازده سالم بود به دنیا اومدن و الان منتظر حاصل آزمون تیزهوشان و نمونه شون هستن.آزمونی که وقتی به دنیا اومدن برآیند مثبتش واسه منم اومد و فارغ از سختیا و چالش‌هایی که بعدش اتفاق افتاد،اون لحظه اول خیلی خیلی واسه ام خوشحال کننده بود.حالا دوازده سال از اون موقع گذشته و این دوتا دختر گوگولی خودشون هم سنِ اون موقعِ من شدن و همون حس و حال رو دارن تجربه می‌کنن.دیروز خاله ام بهم گفت برآیند رو از سنجش بگیرم ولی هنوز که هنوزه متاسفااااا

برچسب: نویسنده: آرمان جلالی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 10:42

شبی که گذشت حقیقتا شب عجیبی بود برای خودم.از اون وقتایی بود که آدم کارایی می‌کنه که میگه هررررگززززز انجام نمیدم.رفتم سراغ یادداشتهای ده سال پیشم و چقددددددرررر دلم واسه خودم سوخت.واسه خودِ اون موقعم گریه کردم.خودم خودمو دلداری دادن.گفتم مهم اینه که الان حالت خوبه...به یکی از دوستام که باهاش قطع ارتباط کرده بودم پیام دادم.سر یه جریانی خیلی از دستش ناراحت بودم.عصبانی‌بودم.فکر میکردم باهام روراست نیست و دست گذاشته روی نقطه ضعفم.امشب که با هم حرف زدیم فهمیدم حالش از ده سال پیش من داغون تره.حداقل

برچسب: نویسنده: آرمان جلالی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 10:42

شب قبل تر از شبی که گذشت... یه بار رفتم تراپی و تراپیسته انقد از مسیرهای مختلف میخواست وارد بشه ولی همه اش به بن بست می خورد.تا اینکه آخرش خسته شد و یه چیزی تو این مایه ها گفت که من میخوام گریه تو ببینم.ببینم چه ترومایی بیشترین آسیب رو بهت زده و... و من بیشتر لج کردم که جلو گریه مو بگیرم‍♀️پریشب یکی از نزدیکانم با کوچکترین یادآوری ای اشکمو در آورد و من به این فکر کردم که نکنه همه ی احساساتم مربوط به اون یادآوری باشه؟نکنه همه چی دروغ باشه؟دیشب که پست گذاشتم و خوابیدم،خواب دیدم می‌خوام با مهندسی

برچسب: نویسنده: آرمان جلالی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 10:42

صفحه بندی